اختصاصی باران شمال/ به قلم لیلا کریمی کارشناس روانشناسی
حادثه اخیر در شهرستان نور، جایی که اختلاف خانوادگی به یک جنایت هولناک و قتل سه عضو خانواده همسر منجر شد، تنها یک خبرِ پلیسی نیست؛ بلکه پژواکِ دردی عمیق در لایههای پنهان جامعه است. چرا دستهایِ نزدیکترین کسان، به خونِ یکدیگر آلوده میشود؟ این پرسش، نه یک کنجکاوی ژورنالیستی، بلکه یک ضرورتِ حیاتی برای سلامتِ ساختارِ جامعه است.
- حادثه نور؛ بازتولیدِ الگویِ «خشونتِ ناگهانی»
در حادثه شهرستان نور، فرمانده انتظامی شهرستان به نکته کلیدی اشاره کرد: «اختلاف خانوادگی». این عبارت، شاهکلیدِ درکِ بسیاری از پروندههای جنایی است. وقتی اختلاف از مجرایِ گفتگو، مشاوره و سازشِ قانونی خارج میشود و به انسدادِ ارتباطی میرسد، «خشم» جای «منطق» را میگیرد. استفاده از سلاح در این حادثه، نشاندهنده آن است که قاتل پیش از وقوعِ جرم، «فروپاشیِ روانی» را تجربه کرده بود. او به جای حلِ مسئله، «حذفِ فیزیکیِ صورتِ مسئله» (خانواده همسر) را به عنوانِ تنها راهِ رهایی از فشارِ روانیِ خود انتخاب کرد. این نوع جنایات معمولاً در لحظاتی از اوجِ استیصال رخ میدهند، اما بسترهایِ آن در طول ماهها و حتی سالها تنش، شکل گرفته است.
متغیرهای کلان در ترازویِ آسیبشناسی
برای فهمِ چراییِ افزایشِ این پدیده، باید نگاهی به تغییراتِ ساختاری جامعه ایران داشته باشیم:
الف) اقتصاد؛ موتورِ محرکِ استرسهایِ خانگی
نمیتوان از خشونت گفت و از اقتصاد سخن نگفت. تورمِ افسارگسیخته، فشارِ تأمینِ معاش و اضطرابِ فردایِ مبهم، آستانه تحملِ انسانها را به شدت پایین آورده است. در یک محیطِ پرتنشِ اقتصادی، کوچکترین تفاوتِ سلیقه یا چالشِ رفتاری در خانه، میتواند به یک انفجارِ بزرگ تبدیل شود. وقتی فرد در محیطِ کار و اجتماع به دلیل فشارهای اقتصادی احساسِ شکست میکند، ممکن است در خانه، «قدرتِ تخریبگر» خود را برای بازیابیِ حسِ اقتدارِ پوشالی به کار بگیرد.
ب) بحرانِ «مهارتهای ارتباطی»؛ سوادِ عاطفی نداریم
ما در نظامِ آموزشیِ خود، از انتگرال و فرمولهای پیچیده شیمی زیاد گفتهایم، اما نگفتهایم که چگونه وقتی عصبانی هستیم، باید با همسر یا اعضای خانواده گفتگو کنیم. جامعه ما دچار نوعی «فقرِ سوادِ عاطفی» است. بسیاری از افراد نمیدانند چگونه خشم خود را مدیریت کنند، چگونه حرفِ خود را بزنند که طرف مقابل گارد نگیرد و چگونه به جای «تکرارِ زخمهایِ قدیمی»، «راهحلهایِ جدید» پیدا کنند. وقتی مهارتِ گفتگو نباشد، «اسلحه» (چه فیزیکی و چه زبانی) ابزارِ اول و آخر میشود.
ج) فروپاشیِ مرجعیتِ سنتی و خلأِ نهادهای میانجی
در گذشته، ریشسفیدان، بزرگانِ فامیل و نهادهایِ محلی، نقشِ ضربهگیر را در اختلافاتِ خانوادگی داشتند. امروز، فردگراییِ افراطی و سبکِ زندگیِ مدرن، آن ساختارهایِ نظارتی و حمایتیِ سنتی را تضعیف کرده است. از سوی دیگر، نهادهایِ مدرن (مثل مراکز مشاوره و مددکاری) هنوز نتوانستهاند به طور کامل جای خالیِ آن ساختارها را برای اقشارِ گسترده جامعه پر کنند. بسیاری از خانوادهها وقتی در میانه بحران قرار میگیرند، نمیدانند به کدام مرجعِ صالح پناه ببرند تا هم رازِ زندگیشان حفظ شود و هم تنشِ موجود مدیریت گردد.
مسئلهِ سلاح؛ ابزاری که «فاجعه» را قطعی میکند
دسترسیِ آسان به سلاح (در برخی مناطق) یا حتی نگهداریِ غیرمسئولانه آن، تفاوتِ میانِ یک «دعوایِ خانوادگیِ پر سروصدا» و یک «جنایتِ تمامعیار» است. در پروندههایی نظیر حادثه نور، اگر سلاح در دسترس نبود، شاید خشمِ آنیِ قاتل فروکش میکرد و فرصتی برای بازنگری به وجود میآمد. اما وجودِ اسلحه، «فشارِ ماشه» را به راحتترین راه برای پایان دادن به یک اختلافِ فکری یا عاطفی تبدیل کرده است. این یعنی باید کنترلِ ورود و نگهداریِ سلاح، با نگاهی سختگیرانهتر به عنوان یک ضرورتِ امنیتیِ اجتماعی بازنگری شود.
نقشِ رسانه؛ از بازتابِ خبر تا فرهنگسازی
رسانهها در مواجهه با این اخبار، نقشِ دوگانهای دارند. گاهی با «تکرارِ بیرویه» و «جزئیاتِ سادیستیک»، باعثِ عادیسازیِ خشونت در ذهنِ مخاطب میشوند و گاهی با «تحلیلِ ریشهای»، به جامعه هشدار میدهند. رسانههایِ متعهد، باید از مرحله «گزارشنویسیِ صرف» عبور کرده و به «دیدهبانیِ اجتماعی» بپردازند. ما باید یاد بگیریم که قتلهای خانوادگی را نه به عنوان «اتفاقاتِ ناگوارِ تصادفی»، بلکه به عنوان «نمودهایِ یک بیماریِ جمعی» روایت کنیم.
راهکارهایِ عملیاتی؛ فراتر از برخوردِ قضایی
اگر معتقدیم که این بحران، چندلایه است، راهحلها نیز باید چندلایه باشند:
- غربالگریِ سلامتِ روانِ جامعه: مراکزِ بهداشتِ روان باید به درونِ محلهها بروند. نباید منتظر ماند تا یک فرد دچار فروپاشی شود و دست به جنایت بزند. شناساییِ افرادِ دارایِ اختلالاتِ کنترلِ خشم و ارائه خدماتِ رایگانِ روانشناسی، یک سرمایهگذاریِ عظیم برای امنیتِ عمومی است.
- ایجادِ «اورژانسِ اجتماعیِ فعال» تقویتِ خطوطِ تلفنی و حضورِ سریعِ مددکاران در مراکزی که تنشِ خانوادگی گزارش میشود. باید سیستمی طراحی شود که افراد در اوجِ بحران، کسی را برای شنیدن و میانجیگری داشته باشند.
- آموزشِ اجباریِ مهارتهایِ زندگی: از دورانِ مدرسه تا پیشاز ازدواج. این آموزشها نباید کلیشهای و شعاری باشند؛ بلکه باید سناریومحور و مهارتی ارائه شوند.
- قاطعیت در کنارِ پیشگیری: در حالی که دستگاه قضایی باید با مرتکبانِ چنین جنایاتِ تلخی با قاطعیت برخورد کند (تا بازدارندگی ایجاد شود)، اما بخشِ اعظمِ بودجه و انرژی باید صرفِ «پیشگیریِ اولیه» شود.
دعوت به گفتگو، برایِ زنده ماندن
قتلهای خانوادگی، در واقع «خودکشیِ جمعیِ اخلاقی» در کانونِ خانواده است. وقتی خانواده که قرار است واحدِ نخستینِ جامعه باشد، دچارِ فروپاشیِ اخلاقی و عاطفی میشود، کلِ جامعه آسیب میبیند. جنایتِ شهرستان نور، یادآورِ این حقیقتِ تلخ است که «بیتفاوتیِ اجتماعی» و «کمرنگ شدنِ گفتگو»، بهایِ سنگینی دارد.
ما باید به عنوانِ جامعه، دوباره یاد بگیریم که چگونه با هم زندگی کنیم، چگونه خشممان را کنترل کنیم و چگونه «حقِ حیات» را بالاتر از «حقِ انتقام» بدانیم. اگر امروز برایِ تقویتِ «هوشِ هیجانی» و «حمایتهایِ اجتماعی» هزینه نکنیم، فردا باید هزینههایِ گزافتری برایِ رسیدگی به پروندههایِ جنایی و گسستِ عمیقترِ اجتماعی بپردازیم. راهِ برونرفت از این مسلخ، نه درِ دادگاهها، بلکه درِ خانههایی است که باید دوباره به کانونِ «گفتگو» و «مدارا» بدل شوند. وقت آن است که درِ این خانهها را به رویِ حقیقت باز کنیم، پیش از آنکه سکوتِ پس از جنایت، بر همهچیز سایه افکند.
دیدگاهتان را بنویسید