اختصاصی باران شمال/ به قلم سید بهنام مهردل، مدرس دانشگاه
ناترازی انرژی در ایران، زخمی است که بر پیکرِ توسعه هر روز عمیق تر میشود و رگهای فرسودهٔ اقتصاد را از تپش میاندازد. این بحران، فرزند ناخواستهٔ دهه ها بی تدبیری است؛ جایی که طمعِ رشدِ پروژههای کم هزینه، چشمان برنامه ریزان را به روی ضرورتِ توازنِ زیرساختها بست. شبکه های فرسوده، سدهای ناتمام، و چرخه های معیوب تولید برق، همگی روایتگر داستانی هستند که در آن «امروز» قربانی «دیروز»های نسنجیده شد. همزمان، جهش مصرف در سایهٔ فرهنگ اسراف و بی توجهی به بهره وری، آتش این بحران را شعله ورتر کرده است. گویی جامعهای که پیوندش را با طبیعت گسسته، در سرابِ توسعهٔ نامحدود، حتی سایهٔ خود را نیز بلعیده است.
کمبود برق، چونان تیغی دو لبه، هم صنعت را میبرد و هم جامعه را میآزارد. کارخانهها، این اسبهای تروای تولید، اکنون در باتلاقِ خاموشیها گرفتارند. ماشین آلات خاموش، خطوط تولید منجمد و قراردادهای لغو شده، زنجیرهای از ورشکستگیها را میآفریند که از کارگاههای کوچک تا مجتمع های عظیم صنعتی را درمینوردد. صنعت فولاد، که روزی نماد خودکفایی بود، اکنون با کاهش ظرفیت، آواز مرگِ صنعت ملی را زمزمه میکند. این تعطیلیها نه تنها ترازنامه های مالی را سرخ میکنند، که تابوی اشتغال را میشکنند و جام زهری میسازند که کارگر و کارفرما با چشمانی باز آن را سر میکشند.
کارگران، این سربازان خاموش اقتصاد، نخستین قربانیان این نبرد نابرابری اند. دستمزدهای معوق، بیمه های پردامنش، و ناامنی شغلی، کابوسی است که هر شب چشمانشان را میخراشد. خانوادههایی که گرمای زندگی را به برقِ کارخانهها گره زده بودند، اکنون در تاریکیِ بیکاری، امید را وانهادند. از آن سو، کارفرمایان در میانهٔ میدان، میان سنگینی اجارهها و وامها، و فشار تعطیلی های اجباری، همچون شعبده بازی میمانند که ریسمانِ ورشکستگی را به گردن حس میکنند. این میدان، نه پیروزی دارد و نه شکست، تنها خاکستری است که بر سرنوشت هر دو گروه میبارد.
مسئولین، اما، در برجهای بلند تصمیم گیری، گاه بازیگر این تراژدی اند و گاه تماشاگر. غیابِ استراتژیهای کلانِ انرژی، عدم شفافیت در آمارهای مصرف و چرخهٔ معیوبِ واگذاری پروژهها به دستان ناتوان، پرده داران این نمایشِ غمبارند. برخی هم با اظهارنظرهای نسنجیده و پیشنهاد افزایش تعرفه برای مصرف کمتر، تنها عفونت را عمیقتر میکنند. نبودِ جرأت برای بازنگری در قوانین کهنه، و هراس از رویارویی با واقعیتهای تلخ، سدی شده است در برابر موج اصلاحات که میتوانند کشتی شکستهٔ انرژی را به ساحل امن برساند.
مردم، این حلقهٔ گمشدهٔ زنجیرهٔ آگاهی، هم قربانی اند و هم بازیگر. روشناییهای غیرضروری که تا نیمه شب از پنجرهها به خیابان میبارد، کولرهایی که در هوای خنک پاییز همچنان میغرند، و فرهنگِ «مصرفِ بیشتر، نشانهٔ تمدن»، همه و همه تیری است که جامعه به قلب خود مینشاند. گاه از یاد میبرند که هر لامپ خاموش شده، نفسِ یک کارگر را به زندگی بازمیگرداند. تغییر این رویه، نه با شعار، که با بازآفرینیِ فرهنگی ممکن است که در آن «قناعت» نه نشانهٔ فقر، که نشانِ خِرَدِ جمعی باشد.
در این میان، رسانه ها پل ارتباطیِ میان مردم، صنعت و حکومت اند. آنها نه تنها با انعکاس واقعیتها و انتقاد از کاستیها، وجدان بیدار جامعه اند، بلکه با آموزش شیوههای بهینه سازی مصرف و معرفی فناوریهای کم مصرف، میتوانند تغییر را تسریع کنند. رسانههای مستقل با رصد سیاستهای انرژی و بررسی شفاف عملکرد مسئولین، ابزاری برای پاسخگویی و اصلاحند. آنها قادرند با تبدیل این بحران به دغدغهای ملی، جامعه را به سمت مشارکت فعال سوق دهند و فشار افکار عمومی را به موتور محرکهٔ اصلاحات تبدیل و نقشهای گمشده هر یک از افراد را به آنها گوشزد نمایند.
دیدگاهتان را بنویسید