اختصاصی باران شمال/ امیرحسین دودی
سیاست خارجی ایران در سالهای اخیر گرفتار نوعی خوشبینی خیالی نسبت به نظام بینالملل شده که جهان پر از خشونت و نقض قوانین را همچون فضایی آرام و عادلانه میبیند. این رویکرد، که ریشه در تصورات نخبگان سیاسی دارد، مشکلات تحریمها را تنها به رفتار ایران نسبت میدهد و نقش قدرتهای غربی، به ویژه آمریکا، را در نقض تعهدات بینالمللی نادیده میگیرد. نتیجه این تفکر، انفعال دیپلماتیک و اقتصادی است که ایران را از بازارهای جهانی دور نگه داشته و وابستگی به مذاکرات با غرب را تشدید کرده است. این گزارش به بررسی تحلیلی این وضعیت میپردازد و با تکیه بر اصول رئالیسم در روابط بینالملل، راهکارهایی برای خروج از این بنبست پیشنهاد میکند.
سیاست خارجی ایران، همانند بسیاری از کشورها در جهان سوم، تحت تأثیر ترکیبی از ایدئولوژی و واقعیتهای ژئوپلیتیکی قرار گرفته است. اندیشمندان رئالیسم کلاسیک، مانند هانس مورگنتاو، در کتاب “سیاست میان ملتها”، بر این نکته تأکید دارند که سیاست بینالملل عرصهای برای پیگیری منافع ملی از طریق قدرت است، نه فضایی برای اخلاقیات یا گفتمانهای ایدئال.
مورگنتاو شش اصل کلیدی رئالیسم را طرح میکند: سیاست بر پایه طبیعت انسانی است، منافع ملی در چارچوب قدرت تعریف میشود، سیاست خارجی باید واقعگرایانه باشد، اخلاقیات جهانی وجود ندارد، سیاست از ایدئولوژی جدا است و تمرکز بر تفاوت میان اخلاق سیاسی و اخلاق فردی. این اصول نشان میدهند که ایران نباید به نهادهای بینالمللی مانند سازمان ملل اعتماد کامل کند، زیرا این نهادها اغلب ابزار دست قدرتهای بزرگ برای پیشبرد منافع خود هستند.
در همین راستا، جان میرشایمر، از نظریهپردازان رئالیسم تهاجمی، در آثار خود مانند تراژدی سیاست قدرتهای بزرگ، استدلال میکند که کشورها همیشه به دنبال حداکثرسازی قدرت خود هستند و هیچ کشوری نمیتواند به دیگری اعتماد کند، زیرا بقا در نظام آنارشیک بینالملل اولویت دارد.
از دیدگاه میرشایمر، سیاست خارجی ایران با تمرکز بیش از حد بر مذاکرات با غرب، مانند برجام، خود را در موقعیتی آسیبپذیر قرار داده است. مکانیسم ماشه در برجام، که اجازه میدهد تحریمها به سرعت بازگردند، نمونهای روشن از این آسیبپذیری است. قطعنامه ۲۲۳۱ شورای امنیت سازمان ملل، که برجام را تأیید کرد، شامل این مکانیسم است که به هر یک از شرکتکنندگان اجازه میدهد بدون نیاز به اجماع، تحریمها را فعال کند.
تحلیلهای اخیر نشان میدهند که این قطعنامه نه بر پایه دلایل منطقی، بلکه تحت فشارهای ژئوپلیتیکی، مانند تنشهای ایران و اسرائیل، اجرا شده و اکنون در حال بازگرداندن تحریمهای گسترده است.
کنت والتز، بنیانگذار رئالیسم ساختاری، در کتاب “نظریه سیاست بینالملل”، نظام بینالملل را آنارشیک توصیف میکند که در آن کشورها برای بقا باید به تعادل قدرت توجه کنند، نه به تعهدات اخلاقی یا قراردادی از این منظر، وابستگی ایران به غرب برای ورود به بازارهای جهانی اشتباهی استراتژیک است.
نخبگان ایرانی گمان میکنند که بدون اجازه آمریکا نمیتوان به اقتصاد جهانی پیوست، در حالی که هر کشوری عاملیت اقتصادی خود را دارد. این تفکر باعث شده سیستم اقتصادی ایران به مذاکرات گره بخورد و ارزش پول ملی به نوسانات دیپلماتیک وابسته شود. مقالات علمی در مورد سیاست خارجی ایران، مانند تحلیلی در مجله “سیاست خارجی”، نشان میدهند که این وابستگی نه تنها رشد اقتصادی را متوقف کرده، بلکه شکافهای داخلی را نیز افزایش داده است.
تاریخ روابط بینالملل پر از مثالهایی است که نشاندهنده استفاده قدرتهای بزرگ از سازمان ملل به عنوان ابزاری برای منافع خود است. حمله به عراق در ۲۰۰۳، که تحت پوشش قطعنامههای شورای امنیت انجام شد، اما بدون اجماع واقعی، نمونهای از این سوءاستفاده است.
دخالت در افغانستان پس از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، و عملیات در لیبی در ۲۰۱۱، که منجر به سرنگونی قذافی شد، نشان میدهند که نهادهای بینالمللی اغلب بازیچه دست ابرقدرتها هستند.
در لیبی، قطعنامه ۱۹۷۳ شورای امنیت برای حفاظت از غیرنظامیان تصویب شد، اما به ابزاری برای تغییر رژیم تبدیل گردید، که این امر ضعف ساختاری سازمان ملل را برجسته میکند.
چنین مثالهایی تأیید میکنند که جهان سیاست نه بر پایه گفتمانهای صلحآمیز، بلکه بر پایه زور و مکر استوار است، همانطور که ماکیاولی در “شاهزاده” توصیف کرده: حاکمان باید مانند روباه حیلهگر و شیر قدرتمند باشند.
دیدگاهتان را بنویسید