یادداشت اتصاصی باران شمال/ به قلم از زهرا بشیری
شاید به همین دلیل است که وقتی آخرین راش هیرکانی بر زمین بیفتد، فقط یک درخت از میان نرفته است؛ بخشی از تاریخ ایران، بخشی از امنیت ایران و بخشی از آینده ایران نیز با آن دفن خواهد شد.جنگلهای هیرکانی، فقط درخت نیستند، آنها شناسنامه زمیناند.
سالهاست که درباره محیطزیست مینویسیم، هشدار میدهیم، همایش برگزار میکنیم، شعار میدهیم و روز جهانی محیطزیست را گرامی میداریم؛ اما هنوز یک سوءتفاهم بزرگ بر ذهن ما سایه انداخته است؛ اینکه محیطزیست را مسئلهای تزئینی تصور میکنیم، نه مسئلهای تمدنی.
وقتی از هیرکانی سخن میگوییم، بسیاری به یاد جادههای مهآلود، ویلاهای جنگلی، عکسهای اینستاگرامی و تعطیلات شمال میافتند؛ اما کمتر کسی میداند این نوار سبز باریک، قدیمیتر از رشتهکوه آلپ است. جنگلهای هیرکانی، بازمانده بیش از چهل میلیون سال تاریخ زمیناند؛ زمانی که هنوز انسان نه شهری ساخته بود و نه مرزی کشیده بود. این جنگلها از عصر یخبندان عبور کردند، تغییرات اقلیمی را تاب آوردند، انقراض گونهها را دیدند و همچنان ایستادند؛ اما اکنون بیم آن میرود که در برابر توسعه بیبرنامه انسان، زانو بزنند.
طنز تلخ تاریخ همینجاست؛ آنچه میلیونها سال یخبندان نتوانست نابود کند، شاید چند دهه مدیریت نادرست از میان ببرد.
هیرکانی فقط اکوسیستم نیست؛ سند مالکیت ایران بر بخشی از تاریخ زمین است. ثبت جهانی این جنگلها در فهرست میراث جهانی یونسکو، بیش از آنکه افتخاری برای ایران باشد، تعهدی برای ایرانیان است. از آن روز، دیگر جنگلهای شمال فقط متعلق به ساکنان گیلان، مازندران و گلستان نیستند؛ آنها میراث بشریتاند و ایران امانتدار این میراث شده است.
امانتداری اما تنها با نصب تابلو «ورود زباله ممنوع» محقق نمیشود.
امروز اگر از ارتفاعات البرز به مازندران بنگریم، تضادی تلخ پیش چشم آشکار میشود؛ در یک سو جنگلهایی که میلیونها سال برای روییدنشان زمان صرف شده و در سوی دیگر ساختوسازهایی که در چند ماه بر پیکر همان جنگلها قد کشیدهاند. توسعه، وقتی ریشه در آینده نداشته باشد، نام دیگری برای تخریب است.
سالهاست واژه توسعه را تکرار میکنیم؛ جاده، ویلا، مجتمع، کارخانه، شهرک و گردشگری. اما کمتر از خود پرسیدهایم توسعه برای چه کسی؟ برای نسلی که امروز زندگی میکند یا نسلی که هنوز متولد نشده است؟
کشوری که جنگلش را برای ساختن جاده از دست میدهد، شاید چند دقیقه مسیر را کوتاهتر کند؛ اما دههها باید هزینه سیلاب، فرسایش خاک، رانش زمین، کمآبی، آلودگی هوا و نابودی تنوع زیستی را بپردازد. اقتصاد محیطزیست، سالهاست این حقیقت را فریاد میزند که طبیعت، ارزانترین سرمایه هر کشور است؛ سرمایهای که جایگزین ندارد.
مازندران بیش از هر استان دیگری این حقیقت را لمس میکند. استانی که اقتصادش بر سه ستون استوار است؛ کشاورزی، گردشگری و منابع طبیعی. هر سه ستون نیز بر دوش محیطزیست ایستادهاند. اگر جنگل نباشد، آب نیست؛ اگر آب نباشد، شالیزار نیست؛ اگر شالیزار نباشد، کشاورزی نیست؛ اگر جنگل و دریا نباشد، گردشگری نیز تنها به خاطرهای در بروشورهای تبلیغاتی تبدیل خواهد شد.
بحران محیطزیست، برخلاف تصور عمومی، از دل جنگل آغاز نمیشود؛ از دل فرهنگ آغاز میشود.
کودکی که امروز پوست تخمهاش را از پنجره خودرو بیرون میاندازد، فردا شاید مدیر همان شهری شود که زیر بار زباله دفن خواهد شد. مردمی که ارزش آب را نمیشناسند، فردا با بحران آب زندگی خواهند کرد. جامعهای که جنگل را کالایی برای خریدوفروش میبیند، دیر یا زود ناچار خواهد شد اکسیژن را نیز با پول بخرد.
محیطزیست، پیش از آنکه مسئله سازمان محیطزیست باشد، مسئله آموزش است؛ مسئله خانواده است؛ مسئله رسانه است.
خانه، نخستین دانشگاه حفاظت از طبیعت است. مادری که به فرزندش میآموزد نان را دور نریزد، شیر آب را بیهوده باز نگذارد، زباله را تفکیک کند و درخت را موجودی زنده بداند، شاید مهمتر از دهها بخشنامه، در حفظ محیطزیست نقش ایفا کند. توسعه پایدار، از آشپزخانه آغاز میشود، نه از سالنهای همایش.
با این حال، همه مسئولیت بر دوش مردم نیست.
اگر مردم مسئولاند، حکومت مسئولتر است.
محیطزیست، آینه کیفیت حکمرانی است. هرجا قانون در برابر منفعت عقب بنشیند، نخستین قربانی، طبیعت خواهد بود. تغییر کاربری جنگلها، ساختوساز در بستر رودخانهها، دفن غیراصولی زباله، بهرهبرداری بیرویه از معادن و مدیریت ناپایدار منابع آب، فقط خطاهای اجرایی نیستند؛ نشانههای بحران در حکمرانی محیطزیستاند.
امروز در ادبیات سیاسی جهان، مفهوم «امنیت ملی» دیگر تنها به مرزهای جغرافیایی محدود نمیشود و با تعداد تانکها و موشکها سنجیده نمیشود. امنیت غذایی، امنیت آب، امنیت زیستی و امنیت اقلیمی، مؤلفههای جدید اقتدار کشورها هستند. جنگل هیرکانی، همان اندازه برای امنیت ایران اهمیت دارد که هر مرز رسمی کشور. زیرا کشوری که خاکش فرسوده شود، آبش خشک شود و جنگلش نابود شود، دیر یا زود بخشی از قدرت ملی خود را از دست خواهد داد.
شاید بزرگترین خطای ما این بوده که طبیعت را مصرف کردهایم، نه زندگی.
در ادبیات کهن ایران، درخت همواره نماد حیات بوده است. از سرو کاشمر تا چنارهای کهنسال، از البرز اسطورهای تا جنگلهای طبرستان، طبیعت بخشی از هویت ایرانی بوده است. فردوسی، ایران را فقط با پهلوانانش زنده نگه نداشت؛ او سرزمینی را روایت کرد که کوه، جنگل و رودخانه نیز شخصیت داشتند. امروز اما گویی رابطه ما با طبیعت، از هویت به مالکیت تغییر کرده است.
زمین را به ارث نبردهایم؛ از فرزندانمان قرض گرفتهایم.
این جمله شاید بارها تکرار شده باشد، اما هنوز به باور عمومی تبدیل نشده است. اگر چنین بود، جنگل را برای سود کوتاهمدت نمیفروختیم، رودخانه را به فاضلاب تبدیل نمیکردیم و ساحل را به انبار زباله بدل نمیساختیم.
نجات هیرکانی، پروژه سازمان جنگلها نیست؛ پروژه نجات ایران است.
این نجات، از قانون آغاز میشود، با آموزش ادامه مییابد، با رسانه تقویت میشود، در خانواده نهادینه میشود و با مسئولیت اجتماعی به ثمر مینشیند.
نجات هیرکانی، با کاشت میلیونها نهال آغاز نمیشود؛ با کاشت یک اندیشه آغاز میشود؛ اندیشهای که باور کند جنگل، میراث پدران ما نیست، حق فرزندان ماست.
و روزی که این باور، از خانهها آغاز شود، هیرکانی دیگر فقط یک جنگل نخواهد بود؛ نماد بلوغ جامعهای خواهد شد که فهمیده است توسعه، بدون طبیعت، تنها نام دیگری برای ویرانی است.
حفاظت از هیرکانی، عاشقانهای برای درخت نیست؛ دفاع از آینده ایران است.
اگر روزی آخرین راش هیرکانی فروبیفتد، فقط یک درخت نمیافتد؛ بخشی از تاریخ زمین، بخشی از هویت ایران و بخشی از آینده فرزندان ما فروخواهد ریخت.
از خانه تا هیرکانی، فاصله چندصد کیلومتر نیست؛ فاصله میان «مصرفکننده طبیعت» بودن و «پاسدار سرزمین» شدن است. این فاصله را نه دولت به تنهایی میتواند طی کند، نه مردم به تنهایی؛ این راه، با تغییر نگاه آغاز میشود.
شاید روزی برسد که فرزندان ما از ما نپرسند چند کیلومتر آزادراه ساختید، چند برج بنا کردید یا چند مجتمع تجاری افتتاح شد. شاید تنها یک سؤال بپرسند؛ وقتی هیرکانی هنوز نفس میکشید، شما برای زنده ماندنش چه کردید؟
پاسخ این پرسش، نه در آرشیو خبرها نوشته میشود و نه در گزارش عملکرد دستگاهها؛ پاسخ آن را جنگل خواهد نوشت.
اگر هنوز ایستاده باشد.
دیدگاهتان را بنویسید