یادداشت اختصاصی باران شمال/ به قلم سیده سماء حسینی
جنگ را همیشه با صدای انفجار، دود، سنگر و خط مقدم به یاد میآوریم؛ با آدمهایی که اسلحه به دست گرفتهاند و در نقطهای دور از خانه ایستادهاند. اما بعضی جنگها، خیلی زودتر از آنکه به میدان برسند، وارد زندگی مردم میشوند؛ وارد خیابانها، پارکها، کافهها، مدرسهها و حتی تکه مقواهایی که گوشه یک میدان رویشان چیزی نوشته شده است.
جنگ رمضان برای من، فقط روایت موشک و خبر و آمار نبود؛ روایت آدمهایی بود که هر کدام به اندازه توانشان سهمی از این روزها را به دوش کشیدند. یکی با قلم، یکی با خط، یکی با گفتوگو و یکی با ایستادن در خیابان.
دور میدان امام حسین، هر شب میشد آدمهایی را دید که تکهای مقوا، کاغذ، کارتن یا تختهای کوچک در دست داشتند. روی هر کدام جملهای نوشته شده بود؛ یکی مطالبه، یکی درد دل و دیگری چند کلمه ساده. کنجکاو شدم بدانم این پلاکاردها از کجا میآیند.
رد نوشتهها به میزی ساده در گوشه میدان رسید؛ جایی که مردی نشسته بود و با حوصله روی مقواها مینوشت.
ابوالقاسم اکبری فولادی، رزمنده دفاع مقدس و به قول خودش «سرباز پیر وطن»، بیش از پنجاه سال است که خوشنویسی میکند. میگفت وقتی میبیند هر کسی به سهم خودش برای وطن کاری انجام میدهد، این کمترین کاری است که از دست او برمیآید.
مراجعهکنندگانش بیشتر جوانها بودند؛ حتی بچهها هم میآمدند و از او میخواستند حرفشان را روی مقوا بیاورد. یک روز دختر کوچکی که قدش حتی به میز نمیرسید، از او خواست بنویسد: «هشتگ ۱۶۸ میناب».
اکبری فولادی درباره این پلاکاردها جملهای گفت که شاید خلاصه همه این روایت باشد: «پشت هر کدام از این پلاکاردها یک حرف و یک فلسفه هست.»
وقتی فهمیدم سالهای جنگ را هم دیده، از روزهای دفاع مقدس پرسیدم. انتظار داشتم از عملیات و خط مقدم بگوید، اما باز هم پای نوشتن به میان آمد. آن روزها روی جعبههای مهمات مینوشت که محتویاتشان چیست و متعلق به کدام تیپ و دستهاند؛ پارچهنویسی میکرد و هر جا لازم بود، کلمات را به خدمت جبهه درمیآورد.
آخر گفتوگو از من پرسید: «شما چکارهاید؟»
گفتم: «نویسندهام.»
لبخند زد و گفت: «پس شما با کلمه حرف میزنید؛ من هم با خطم حرف میزنم.»
شاید جنگ رمضان را بتوان همینطور دید؛ آدمهایی که هر کدام با زبان خودشان حرف میزنند.
کمی آنطرفتر، در پارک ملل، چند دانشجو راه دیگری برای حرف زدن پیدا کرده بودند. نه تریبونی داشتند و نه قرار بود سخنرانی کنند. یک تختهشاسی گذاشته بودند و روی آن از افتخارات علمی ایران نوشته بودند. فقط یک عدد زیر برچسب پنهان مانده بود.
روی تخته نوشته بودند: «رتبه ایران را حدس بزنید؛ اگر درست گفتید مهمان کافه هستید.»
همین جمله کوتاه کافی بود تا قدمهای رهگذران متوقف شود. یکی حدس میزد، دیگری با دوستش مشورت میکرد و بعضیها چند دقیقهای میایستادند تا درباره جواب احتمالی حرف بزنند.
جایزه، یک نوشیدنی بود؛ اما اصل ماجرا نوشیدنی نبود.
چند میز و صندلی ساده در گوشه پارک، تبدیل شده بود به جایی برای گفتوگو درباره ایران، منطقه، آینده، امیدها، نگرانیها و خبرهایی که هر روز از مقابل چشم مردم عبور میکرد.
قرار بود گفتوگوها کوتاه باشد، اما گاهی ده دقیقه به نیم ساعت و حتی یک ساعت میرسید. نه کسی آمده بود دیگری را شکست دهد و نه قرار بود کسی برنده بحث شود. آدمها فقط میخواستند حرف بزنند و مهمتر از آن، شنیده شوند.
در همان پارک، گروه دیگری از دانشجوها «راوی جنگشو» راه انداخته بودند؛ روایت جنگ، اما نه در یک سالن رسمی، بلکه وسط جایی که مردم برای دویدن، قدم زدن و نفس کشیدن آمده بودند.
مردی که مشغول دویدن بود، مقابل بنر ایستاد و همزمان که نفس تازه میکرد، به روایت گوش داد. پسرکی اسکیتسوار چند دقیقهای توقف کرد. مادر و دختری که از آنجا میگذشتند، ایستادند و گفتند: «اینجا بحث ایرانه و تا ابد میتونیم بایستیم و گوش بدیم.»
جنگ، برای لحظهای، از قاب خبر بیرون آمده بود و وسط پارک نشسته بود.
اما شاید عجیبترین تصویر را میشد بعد از تجمع میدان امام حسین دید؛ مردی که هر شب با یک پلاکارد تازه خودش را به میدان شهدا میرساند. شیشههای ماشینش هم پر از نوشته بود. یک چوب در دست میگرفت، دو طرفش مقوا میچسباند و روی آنها حرفهایش را مینوشت.
روی یکی از پلاکاردها نوشته بود: «موج ۱۳۸».
گفت این صد و سی و هشتمین مطلبی است که از آغاز جنگ نوشته و به خیابان آورده است.
گاهی آدمها دورش جمع میشدند. موافق و مخالف میایستادند و بحث میکردند. خودش میگفت: «همه که موافق نیستن، میایستیم و گفتوگو میکنیم. به هر حال باید روشنگری کرد. باید حرف زد. آدم نباید تماشاچی باشد.»
همین جمله شاید معنای دیگری از مشارکت مردم در جنگ رمضان باشد: تماشاچی نبودن.
یکی پلاکارد مینویسد، یکی درباره تاریخ و ایران روایت میکند، یکی میز گفتوگو میچیند، یکی گوش میدهد، یکی سؤال میپرسد و دیگری فقط چند دقیقه از دویدن خود میایستد تا چیزی بشنود.
همه اینها شاید در ظاهر کارهای کوچکی باشند؛ آنقدر کوچک که حتی در میان حجم اخبار جنگ دیده نشوند. اما جنگ فقط با اتفاقهای بزرگ ساخته نمیشود. گاهی تاریخ، در همین جزئیات کوچک خودش را نشان میدهد.
در روزهایی که خبرها با سرعت زیادی میآیند و میروند، مردم فقط دریافتکننده خبر نیستند. آنها میتوانند روایت کنند، سؤال بپرسند، گفتوگو کنند، مطالبه کنند، بنویسند و حتی فقط بایستند و گوش بدهند.
جنگ رمضان برای من، از همینجا معنا پیدا میکند؛ از مردمی که هر کدام به اندازه توان خودشان وارد میدان شدند.
یکی اسلحه نداشت، اما قلم داشت.
یکی تریبون نداشت، اما پلاکارد داشت.
یکی بلندگو نداشت، اما صدایش را به گفتوگو سپرد.
یکی فقط ایستاد و گوش داد.
و شاید مهمترین تصویر همین باشد:
در روزهای جنگ، همه سربازهایی نیستند که در خط مقدم دیده میشوند. بعضیها در خیابان ایستادهاند، بعضیها پشت یک میز ساده، بعضیها کنار یک تختهشاسی و بعضیها میان جمعیت.
جبهه، گاهی شکل عوض میکند؛ اما آدمهایی که نمیخواهند تماشاچی باشند، هنوز همان آدمها هستند.
دیدگاهتان را بنویسید